سلام به همگی٬ وب نوشته های این پست عیناً از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده:
جمعه ۲ شهریورماه - ۱ روز بعد از اعزام - خانه ی یکی از اقوام؟؟؟؟؟
صبح ساعت ۹:۳۰ از پایانه اتوبوس رانی راه افتادیم٬ اتوبوس از این بنزهای مدل تیروکمون بود (-یعنی زمانی که اسلحه بشر تیر کمون بود ساخته شده !!!! -) از اینها که توی عمر چندین و چند ساله شون خیلی وقایع رو دیدند٬ خلاصه اینکه پدربزرگ اتوبوس ها بود. از ۶۰ که بیشتر می رفت احساس می کردی که آخرین نفس های زندگیش رو داره می کشه٬ همسفرها متشکل از بچه های تحصیل کرده دانشگاهی ( فوق دیپلم به بالا ..!!) بودند و امان از دست این فوق دیپلم های بی فرهنگ. از اول سفر چند بار عِرنَک بازی (مجموعه حرکات مغایر با شئون رفتاری یک جنتلمن- مولف!) درآوردند تا فضا رو تستی زده باشند و راه که به نیمه رسید از شَپ ( دست زدن به شیوه عربی - مولف! ) و لیکْ ( جیغ زدن - مولف! ) و فیکْ ( سوت زدن با استفاده از انگشت - مولف! ) بقیه رو بی نصیب نگذاشتند. نهار میهمان جیب های مبارکمان در یک غذا فروشی بین راهی شدیم. یک پرس چلو مرغ ٬ ۲۶۰۰۰ ریال و چه بدمزه! امتحانی است برای تحمل غذاهای سربازی٬ همراهان در طول سفر ما را از تجربیات اخذ شده از دوستان دیگرشان بی نصیب نگذاشتند و استرس را به منتهای درجه رساندند.
حال کسی را داشتم که دارد دستی دستی خودش را به اوین معرفی میکند. حال یک زندانی محکوم به حبس طولانی مدت.
اتوبوس حدوداً ساعت ۴ جلوی پادگان ما را پیاده کرد. به چشم بر هم زدنی از اتوبان گذشتیم و به پادگان وارد شدیم.
- برادرهای لیسانس هستید؟
- بل.....للله!!!! ( همهمه جمعیت !!! )
- برادرها ۶ نفر جلو بقیه پشت سرشون به خط بشین٬... یالا تکون بخور دیگه!
-برادرها بشینن! برپا! بشینن! برپا! ... (در حالی که زیر تیغ آفتاب شهریور قرار داریم دارن به بهترین وجهی از ما استقبال می کنند)
- برادرها سرجاشون بشینن تا تکلیفتون معین بشه. ...
- (صدایی از صف بیرون میاد ...) بریم توی سایه بشینیم حداقل !!
- ساکت شو٬همین جا هم از سرتون زیاده و میره داخل اتاقک دژبانی.
- فهمیدید چیه بچه ها؟ این هفته یانگوم نمی بینیم...!!! خنده و شوخی از بچه ها بلند میشه. ( طبعاً از این جماعت فوق دیپلم احمق.)
- برادرها اگه چیزی هست بگید ما هم بخندیم ( با صدای خشن و وحشتناک )
- نه قربان مطلب خصوصیه خودمون حلش می کنیم. و تا میاد که واکنش نشون بده یک نفر بیسیم بدست با یه سردوشی که دوتا ستاره داره میاد.
- اینها چرا الان اومدند؟ مگه قرار نبود از شنبه بیان؟ جیره و جای خواب رو چیکار کنیم؟ (الله اکبر... شستم خبردار میشه که امشب هر کی بمونه تا شنبه از گرسنگی میمیره...)
- برادرها می تونن برن و شنبه بیان؟ .... - نه....!!!! ( همهمه جمعیت.. ) - پول بلیت رفت و برگشتمون رو بدید... (- خاک بر سرشون خیال کردند اینجا کجاست٬ مگه اینجا خونه خاله است؟ )
- اشکال نداره ...( در حالی که لبخندی مرموزانه بر لب داره داره فکر می کنه که چه جوری حالمون رو حسابی اخذ کنه )٬ قیچی٬ سیگار٬ مواد مخدر٬ mp3 player ٬ موبایل و هر چیزی رو که فکر می کنید جزو اشیای ممنوعه است در بیارید و بگذارید سمت راستتون و کیفتون رو هم سمت چپ تا همه رو بازرسی کنیم.
- با ناباوری داروها و قیچیم رو سمت چپم گذاشتم و دستی به موبایلی که از قبل توی شرتم جاسازی کرده بودم کشیدم٬ شارژرش رو هم به چشم هم زدنی توی کیف پشت سریم انداختم و رفتم سمت نگهبانی٬ (و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و ... )
توی بازرسی بدنی موبایلم رو پیدا نکرد اما قرص ها و قیچی ام رو گرفتند از ناخن گیر هم موردی نگرفتند چون چاقو نداشت. آخ از قرص مولتی ویتامین نازنینم٬ از اون آمریکایی ها بود.
- من اینجایی هستم ٬میخوام برم خونه. شنبه برمی گردم!!! ( با نامیدی گفتم اینها رو )
فرماندشون گفت بلند شو برو...!!! هر کی اینجا فامیل داره یا اینجاییه بلند بشه و بره و شنبه بیاد!! با خوشحالی بلند شدم و دست کردم توی کیسه غنایم قرص مولتی ویتامین و ویتامین ث ام رو برداشتم٬ یه دراژه هم قرص پانادول اصل دیدم که برداشتم. اما قیچی رو یادم رفت.
پاشدم و فرز در پادگان رو به سمت بیرون نشونه رفتم٬ دو تا دیگه از هم قطارها هم به من پیوستند که هردو از بچه های هم دانشگاهی ام بودند.
خدا رو شکر که بیرون اومدم موبایل داشت از منطقه جاسازی شده اش در میومد. حس کردم بچه ها با اندوه و حسرت مسیر دور شدنم رو با چشم دنبال کردند و صداها که: برو اونجا وایسا!!! بهت می گم اونجا وایسا!!!
و اینچنین شد که دو روز اول رو جستم از بندی که داشت روحم رو بدجور می جوید!!!
الهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مالاً و لا بنون ... - فرازهایی از مناجات حضرت امیر (ع) -