پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وب نوشته های این پست عیناً‌ از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده است:

جمعه ۱۶ شهریور- مرخصی دوم - پشت میز نهار خوری خانه

روی غلتک افتادم٬ اوضاع بهتر شده است. یعنی هفته گذشته که خوب بود. حمام را پیدا کردم اما تلفن موجود نیست. یعنی تعدادش را که برای کل پادگان در نظر بگیری به ازای هر نفر حدوداً ۰.۰۰۸۳ تلفن وجود دارد که این رقم از لحاظ مهندسی قابل چشم پوشی است. روزها به فعالیت بیش از حد می گذرد. صبح ساعت ۴ بیدار باش است٬ ۴:۳۰ نماز صبح٬ ۵:۰۰ ورزش٬ ... و تا شب مشغولیت ذهنی و جسمی و شب که جنازه ات به تخت خواب می رسد. تلویزیون و کولر ردیف شده است و بساط چای نیز ! تنها وسیله ای را که کم دارم یک ساعت مچی است. در خورد و خوراک کمبودی وجود ندارد( یعنی می شود با آن خود را زنده نگه داشت.) تا حالا ۶ کیلو کم کرده ام٬ حساب کردم روی هم  رفته روزی ۱۰ کیلو متر راه میروم. یعنی اگر یکماه را ۲۵ روز حساب کنی ( به استثنا روزهای تعطیل!!!!) در ماه ۲۵۰ کیلومتر! و این تمام آن مقداری است که از بچگی تا الان راه رفته ام.

وب نوشته های این پست عیناً‌ از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده:

یکشنبه ۴ شهریور- ۴ روز بعد از اعزام

صبح روز شنبه محبت فامیلی باعث شد که فامیل های مهربان من را کت بسته تحویل پادگان دهند. اینبار به سختی از دژبانی عبور کردم و اینها همه به این دلیل بود که اظهار کردم که یکبار روز پنجشنبه گشته شدم.

محوطه پادگان بسیار بزرگ است . ما را حدود نیم ساعت زیر تیغ آفتاب نشاندند تا هماهنگی های لازم را انجام دهند٬ سپس به نمازخانه پادگان هدایت کردند. آهان درب دژبانی از ما با یک ویفر کاکائویی پذیرایی کردند. از اقدامات جالبی که بعد از جذب بچه ها ( بعد از چند ساعت معطلی ) انجام شد٬ برگذاری تست نماز بود. سپس بچه ها برای تحویل گرفتن جیره استحقاقی خود ( حدود ۳۰ قلم جنس ) به ساتر هدایت شدند تا ایضاً بعد از چند ساعت معطلی کلیه اقلام ما یحتاج طول دوره خدمت را تحویل بگیرند.

گمان نمی کنم وزن کیسه ی انفرادی به همراه کلیه وسایل تحویل داده شده کمتر از ۵۰-۶۰ کیلو گرم باشد. نهار خورشت بادمجان  که تعریفی نیست و به خورشت وحشت معروف است وشام هم خورشت آب!!!! (یعنی آبخورشت خالی و یک تکه نان). فکر می کنم سالم ترین غذای موجود باشد. حدود ۱۰۰ نفر بیش از ظرفیت پذیرش شده اند. شب شانس آوردم که پاسی به من نخورد. بیچاره پاس ها باید مراقب بچه ها باشند که از روی تخت به زمین نیفتند و وای به حال آنکسی که در زمان پاس او حتی خون از دماغ کسی بیاید. دادسرای نظام!!!!!!

و ارحم استکانتنا بعده٬ اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الاُمّه ...

 

همان روز - یکساعت بعد ٬ مسجد پادگان

اوضاع در هم است. هنوز دسته بندی نشدیم٬ دسته دسته افراد مختلف به پادگان وارد می شوند. جمعیت بیش از حد معمول پذیرش شده است. هوای آسایشگاه تخم سگ است٬ زنبور زهری هم مزید بر علت شده است. آسایشگاه کمد درست و حسابی ندارد. کولر هم خراب شده است اما قول های مساعدی از طرف جانشین فرمانده گردان جهت تامین نیاز های اولیه به ما شده است. دستشویی ها بی نهایت دور و فوق العاده وحشتناک و کثیف است. تلفن و دارو در اینجا کلماتی است که مثل لطایف الطوایف دهخدا ذهن را قلقلک می دهد.

خدا را شکر که درس خواندم!!!! این بیسواد و دیپلمه ها برای یک یقلبی غذا باید ۵ دقیقه بشین و پاشو کنند و سپس دور آسایشگاه بدوند٬ تازه اگر گه خوری زیادی بکنند چند دور روی زمین غلت می زنند. تازه امروز یکی از ارشد ها می گوید که حدود ۱۲۵ نفر از این ها از روی فنس جیم زده اند. ( حق دارند با این وضع فلاکت بار!!!!) در آسایشگاه از کین کینک خبری نیست. هنوز گرسنگی آزار نمی دهد. همقطارم از دوستان دانشگاهی است. هم رشته ام- مهندسی برق- مخابرات ...

دستشویی بی نهایت آزار دهنده است و هنوز حمام را هم پیدا نکرده ام ... چهارشنبه نیمه شعبان است و اگر بتوانم مرخصی بگیرم٬ پنجشنبه و جمعه را هم دو در می کنم و خانه را عشق است. آب تمیز را عشق است و حمام و توالت تمیز را عشق است.

پوتین ها اذیت می کند. در تمام ساعت ها باید لباس نظامی بپوشی و این خسته کننده است. به ما خیلی منت می گذارند که نیروی تحصیل کرده فلان و بلان است٬ اما آسایشگاه نیروهای بیسواد تلویزیون دارد٬ تمیز تر است٬ دارای کمد هایی است که قفل سالم دارد و از همه مهمتر به مرکز پادگان نزدیک تر است یعنی مثل آسایشگاه ما نوک کوه نیست!!!!

اللهم عظم البلا و برح الخفا ....

خدایا بزرگ شد گرفتاری و ظاهر شد راز پنهانی ...

سلام به همگی٬ وب نوشته های این پست عیناً‌ از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده:

جمعه ۲ شهریورماه - ۱ روز بعد از اعزام - خانه ی یکی از اقوام؟؟؟؟؟

صبح ساعت ۹:۳۰ از پایانه اتوبوس رانی راه افتادیم٬ اتوبوس از این بنزهای مدل تیروکمون بود (-یعنی زمانی که اسلحه بشر تیر کمون بود ساخته شده !!!! -) از اینها که توی عمر چندین و چند ساله شون خیلی وقایع رو دیدند٬ خلاصه اینکه پدربزرگ اتوبوس ها بود. از ۶۰ که بیشتر می رفت احساس می کردی که آخرین نفس های زندگیش رو داره می کشه٬ همسفرها متشکل از بچه های تحصیل کرده دانشگاهی ( فوق دیپلم به بالا ..!!) بودند و امان از دست این فوق دیپلم های بی فرهنگ. از اول سفر چند بار عِرنَک بازی (مجموعه حرکات مغایر با شئون رفتاری یک جنتلمن- مولف!) درآوردند تا فضا رو تستی زده باشند و راه که به نیمه رسید از شَپ ( دست زدن به شیوه عربی - مولف! ) و لیکْ ( جیغ زدن - مولف! ) و فیکْ ( سوت زدن با استفاده از انگشت - مولف! ) بقیه رو بی نصیب نگذاشتند. نهار میهمان جیب های مبارکمان در یک غذا فروشی بین راهی شدیم. یک پرس چلو مرغ ٬ ۲۶۰۰۰ ریال و چه بدمزه! امتحانی است برای تحمل غذاهای سربازی٬ همراهان در طول سفر ما را از تجربیات اخذ شده از دوستان دیگرشان بی نصیب نگذاشتند و استرس را به منتهای درجه رساندند.

حال کسی را داشتم که دارد دستی دستی خودش را به اوین معرفی میکند. حال یک زندانی محکوم به حبس طولانی مدت.

اتوبوس حدوداً‌ ساعت ۴ جلوی پادگان ما را پیاده کرد. به چشم بر هم زدنی از اتوبان گذشتیم و به پادگان وارد شدیم.

- برادرهای لیسانس هستید؟

- بل.....للله!!!! ( همهمه جمعیت !!! )

- برادرها ۶ نفر جلو بقیه پشت سرشون به خط بشین٬... یالا تکون بخور دیگه!

-برادرها بشینن! برپا! بشینن! برپا! ... (در حالی که زیر تیغ آفتاب شهریور قرار داریم دارن به بهترین وجهی از ما استقبال می کنند)

- برادرها سرجاشون بشینن تا تکلیفتون معین بشه. ...

- (صدایی از صف بیرون میاد ...) بریم توی سایه بشینیم حداقل !!

- ساکت شو٬‌همین جا هم از سرتون زیاده و میره داخل اتاقک دژبانی.

- فهمیدید چیه بچه ها؟ این هفته یانگوم نمی بینیم...!!! خنده و شوخی از بچه ها بلند میشه. ( طبعاً‌ از این جماعت فوق دیپلم احمق.)

- برادرها اگه چیزی هست بگید ما هم بخندیم ( با صدای خشن و وحشتناک )

- نه قربان مطلب خصوصیه خودمون حلش می کنیم. و تا میاد که واکنش نشون بده یک نفر بیسیم بدست با یه سردوشی که دوتا ستاره داره میاد.

- اینها چرا الان اومدند؟ مگه قرار نبود از شنبه بیان؟ جیره و جای خواب رو چیکار کنیم؟ (الله اکبر... شستم خبردار میشه که امشب هر کی بمونه تا شنبه از گرسنگی میمیره...)

- برادرها می تونن برن و شنبه بیان؟ .... - نه....!!!! ( همهمه جمعیت.. ) - پول بلیت رفت و برگشتمون رو بدید... (- خاک بر سرشون خیال کردند اینجا کجاست٬ مگه اینجا خونه خاله است؟ )

- اشکال نداره ...( در حالی که لبخندی مرموزانه بر لب داره داره فکر می کنه که چه جوری حالمون رو حسابی اخذ کنه )٬ قیچی٬ سیگار٬ مواد مخدر٬ mp3 player ٬ موبایل و هر چیزی رو که فکر می کنید جزو اشیای ممنوعه است در بیارید و بگذارید سمت راستتون و کیفتون رو هم سمت چپ تا همه رو بازرسی کنیم.

- با ناباوری داروها و قیچیم رو سمت چپم گذاشتم و دستی به موبایلی که از قبل توی شرتم جاسازی کرده بودم کشیدم٬ شارژرش رو هم به چشم هم زدنی توی کیف پشت سریم انداختم و رفتم سمت نگهبانی٬ (و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و ... )

توی بازرسی بدنی موبایلم رو پیدا نکرد اما قرص ها و قیچی ام رو گرفتند از ناخن گیر هم موردی نگرفتند چون چاقو نداشت. آخ از قرص مولتی ویتامین نازنینم٬ از اون آمریکایی ها بود.

- من اینجایی هستم ٬‌میخوام برم خونه. شنبه برمی گردم!!! ( با نامیدی گفتم اینها رو )

فرماندشون گفت بلند شو برو...!!! هر کی اینجا فامیل داره یا اینجاییه بلند بشه و بره و شنبه بیاد!! با خوشحالی بلند شدم و دست کردم توی کیسه غنایم  قرص مولتی ویتامین و ویتامین ث ام رو برداشتم٬ یه دراژه هم قرص پانادول اصل دیدم که برداشتم. اما قیچی رو یادم رفت.

پاشدم و فرز در پادگان رو به سمت بیرون نشونه رفتم٬ دو تا دیگه از هم قطارها هم به من پیوستند که هردو از بچه های هم دانشگاهی ام بودند.

خدا رو شکر که بیرون اومدم موبایل داشت از منطقه جاسازی شده اش در میومد. حس کردم بچه ها با اندوه و حسرت مسیر دور شدنم رو با چشم دنبال کردند و صداها که: برو اونجا وایسا!!!‌ بهت می گم اونجا وایسا!!!

و اینچنین شد که دو روز اول رو جستم از بندی که داشت روحم رو بدجور می جوید!!!

الهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مالاً و لا بنون ... - فرازهایی از مناجات حضرت امیر (ع) -