ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

از حق نگذریم این قسمت توالت نوشته های سربازی یکی از باحال ترین قسمت های دوران آموزشیه. از غار نوشته های سربازهای آموزشی دوران ابوالبشر تا توالت نوشته های توالت های بین راهی همه و همه نشون دهنده اینه که ابوالبشر برای اینکه بر فانی بودن خودش غلبه کنه یه جورایی! یه جاهایی از خودش یه یادگاریایی می گذاره! 

توی آموزشی٬ همراه داشتن ماژیک جرم محسوب میشه. ولی خیلیا که ببو بودن رو خیلی وقت پیش ها کنار گذاشتن این کالای مهم رو ته ساک یا توی سه جاف پوتین٬ .... (بلاخره کسی که می تونه موبایل بیاره داخل ماژیک رو هم می تونه بیاره-این یه اصله!!!!!!)میارن داخل و از مزایاش استفاده وافر می بره. 

اصولا توالت نوشته ها به سه هدف نوشته می شوند: 

۱- به قصد دادن آگاهی به بقیه 

  • دوره ... از تاریخ ... شروع شد در تاریخ ... میان دوره بود 
  • دوره ... خشم شب اول تاریخ ... و خشم شب دوم .... 
  • نترسید بچه سوسولا پنجشنبه و جمعه ها مرخصی می دن بری سولماز جون رو زیارت کنی 
  • آموزشی سخت نبود . دوره ....  
  • همیشه چند تا قلوه سنگ بگذار جیبت. اینجا آب قطع میشه. دوره .... تاریخ ... 
  • و ....   

۲- افاضات ادبیاتی 

  • ما که نیستیم نگرون / ک.و.ن لق دگرون  
  • پایان شب سیه سفید است 
  • آری این نیز بگذرد. 
  • ثانیه ها چه دیر می گذرد/  و من چه غریبانه /نظاره گر مرگ خویشم 
  • امروز وسط پاییز است/ و من می ش.ا.ش.م/ به زردی روزها / دوره ....  
  • و ...   

۳- بعضی ها نوشته می شن که فقط نوشته شده باشن 

  • رفتیم تو سرازیری 
  • نبود ۱۰ روز دیگه 
  • زور بزن چشات واشه۲ ک.و.ن گشاد 
  • ب.ش.ا.ش و لذت ببر 
  • اینجا به من می گن چسماه.... خدایا من مهندسم!!!!!!! 
  • خدایا پس چرا نمیگذره؟ 
  • سلطان غم مادر!!!! 

بعضی هم توی دستشویی برای هم پیغام می گذارن و خط ونشون می کشن. من که هر وقت می رفتم دسشویی کلی حال می کردم. دفتر خاطرات رو از جیبم در میاوردم و قشنگ هاش رو می نوشتم برای یادگاری. البته یه چندتا هم خودم یادگاری گذاشتم برای دوره های بعد.

هر جور خلافی رو که فکرش رو کنی من توی این مدت انجام دادم. (لطفا زود قضاوت نکنید الان توضیح می دهم.) لازم به توضیحه که اگر از بین کسانی که من رو می شناسند قبل از سربازی سئوال می کردید، جواب هایی مثل این رو می شنیدید: 

- خیلی خجالتی و مثبته..!!! 

- کلا یکم ببو و پپه است، اصلا دل جرات هیچ کاری رو نداره. 

- آقا این اصلا بی بخار شدیده. 

- فکر کنم تا حالا توی دانشگاه موقع امتحان تقلب که هیچی، سرت رو هم از روی برگ بلند نکردی! هان؟ 

- وقتی می خواد با دمپایی یه مارمولک رو بکشه اول ازش اجازه می گیره که ببخشید مستر لیزارد که حیات شما رو ساقط می کنم ... 

و ... کلا جملاتی از این دست. 

اما الان جواب ها اینه که: 

- رهبر خلافکارا. 

- همیشه آماده در همه عملیات ها... نفر اول 

- چه دل و جراتی داره این پسر. ما هم کم میاریم پیشش. 

و ... 

 

راستش یهویی شد که به خودم گفتم هی پسر دیگه اینجا آخرین آموزشگاهیه که می تونی مرد بشی. دانشگاه هم که گذشت. اگه گرگ نشی یعنی گوسفندی و بعدش حتما بین گرگ ها خورده میشی و ... اینجوری شد که تصمیم گرفتم خلافکار بشم. 

خیلی از این خلافکاری ها رو اینجا که هیچی اونجا (اونجا یعنی یک جای دیگه، یعنی جای دیگر، یعنی آنجا که خانه ام نیست، یعنی...) هم نمی نویسم. نه اینکه بد آموزی داره و ممکنه شما یاد بگیرید. نه خلاف سنگینه.... 

 همین... بیشترش رو نمی شه گفت.

کلی نوشتم و پاک کردم. اما به نتیجه ای نرسیدم. هر وقت به نتیجه رسیدم ادامه میدم.

وب نوشته های این پست عیناً‌ از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده:

شنبه ۳۱ شهریور ماه ۸۶ - سر کلاس بینش سیاسی - ساعت حدودا ۹ صبح- استاد داره برای خودش یه چیزای نامفهومی تعریف می کنه و بقیه علنا خوابیدن...

 

خیلی خسته و خواب آلوده ام...!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ (خواب آلوده یعنی دیگه مریض خوابم) دیشب در آسایشگاه دعوا و مرافعه داشتیم اساسی! همون بهتر که مراسم شامگاه رو بگذارند. بچه ها در طول روز آنقدر خوابیده اند که شب به هیچ وجه خواب نمی روند. این میشه که تا دیر وقت (بعد از خاموشی ...!) به خنده و مسخره بازی و اذیت و آزار دیگران وقت می گذرونند. این جماعت بیکار و بی عار رو ترک دیواری می خنداند چه برسد به اینکه یکی از ته کلاس صدای بز و خر در آورد. 

یکی از اینور صدای گوز در میاره و یکی از اونور صدای باز کردن در نوشابه و اونورتر یکی واقعا می گوزه و .... خلاصه! تا آخر کار ارشد با سردسته خرابکارها ( به قول خودشون سرهنگ مرغابی!) دهن به دهن شد و خلاصه طرفدار و طرفداری و دسته و دسته کشی و جنگ تن به تن! و می رفت که فیلم هشتصد (۳۰۰!) ساخته شود. 

خلاصه در این بین ارشد افسر جانشین شب رو خبر کرد و ... خلاصه؛ شد آن چه نباید می شد. این هم از دیشب ما بود که خراب شد ... نمی دونم چرا بعضی از این بچه ها تجربه زندگی اجتماعی رو ندارند. این ها ژس فردا که بروند در اجتماع مطمئنا دچار مشکل می شوند. کسی که اونقدر نمی فهمه که هر کس اونقدر آزادی داره که آزادی دیگران رو سلب نکنه مستوجبه اینه که آزادیش سلب بشه!