جمعه 14 دی ماه سال 1386

من برگشتم. این چند وقت مرده بودم . به چندین و چند صد دلیل و نظریه علمی مرده بودم. ولی خوب ... حالا برگشتم.

دوباره باید شروع کنم به نوشتن. از امروز نه... از فردا!!!!

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

اجازه بدید که عرض کنم که متاسفانه اون چیزی رو که اصلا فکرش رو هم نمی کردم به وقوع پیوسته ... الان توضیح می دهم خدمتتون!

راویان اخبار و ناقلان گفتار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار... چنین روایت کنند که:

آقا انگار این پست شماره 14 خیلی طرفدار داره . "بدون شرح !!!!!"  رو می گم. روزی بین 50 تا 70 نفر بازدید کننده که از طریق موتورهای جستجوگر به سایت ما سرازیر می شوند. همه ایرانی! همه جنس خراب! همه دنبال کارهای بدبد!!! هر کی باورش نمی شه "ایــــــــنــــــــجــــــــا" رو کلیک کنه.

چیز عجیبی رو که تا خودم نمی دیدم باورم نمی شد اینه که آخه این همه سرچ کردن روی این موضوع های قمردرعقربی؟ درباره این موضوع بعد از ساعت ها فکر فلسفی و کمکهای فکری آقایان و دوستان تنها دو راه حل به ذهن بنده ی حقیر برای نجات از دست این بحران رسید که شایان ذکر است:

اول اینکه باید باز هم متذکر بشوم که این پست تنها به دلیل افزایش تعداد بازدید کنندگان این وبلاگ از طریق موتورهای جستجوگر می باشد یعنی اینکه این وبلاگ یک وبلاگ س.ک.س.ی نیست و قرار نیست که من در اینجا و در این وبلاگ در مورد خاطرات س.ک.س.ی و داستان س.ک.س.ی و آموزش س.ک.س به هفتاد و هفت صورت و همچنین (ر.و.ا.ب.ط - ع.ا.ش.ق.ا.ن.ه) داغ بین دختر خاله و پسر عمه و همچنین ع.ک.س های  دختران ایرانی داغ و دوربین مخفی  و همچنین هر چی که فکرشو بکنین صحبت کنم !‌ لطفا وقتتون رو تلف نکنین . با این وجود باید بگم که متشکرم که در گوگل/یاهو/آلتاویستا/یا هر موتور جستجوگر دیگه ای که شما رو به سمت من هدایت کرد، روی لینک من کلیک کردین !!!

دوم اینکه آقا به خدا ما حال و حوصله فیلتر شدن وبلاگ رو نداریم... حال و حوصله اثاث کشی رو هم همینطور... در پست 14 رو می بندیم و می گذاریم کنار. شما رو به خیر و ما رو هم به سلامت.!

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

وب نوشته های این پست عیناً‌ از روی دفتر خاطراتی که همراه بردم نوشته شده:

پنجشنبه ۲۹ شهریورماه- ساعت حدود ۳ بعد از ظهر - بعد از دیدن سریال راه بی پایان

امروز پنجشنبه می باشد٬ تمام مرخصی ها برای گردان ما لغو می باشد٬ به غیر از افراد متاهل ...!!! به جان خودم این خیلی نامردی می باشد ...

آخه بابا جان من ... شاید یکی نخواهد زن بگیره. این هم یکی از روش های ترویج زن گرفتن است! لیمو هایم تمام شده؛ ویتامین ث خونم خیلی کم شده. دیروز که نشسته بودم و فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که از نقاط قوت زندگی در اینجا زندگی سر ساعت و برنامه ریزی شده ی خشک و نظامی است. به وقت و دقیق ... نمازهای اول وقت و به جماعت٬‌پوتین های واکس زده٬ آنکادر های مرتب٬حالا دیگه یاد گرفتم چطوری روی تختم بخوابم در حالی که وقتی بیدار می شوم آنکادرم به هم نخورده باشد.

اینجا اول و آخر همه ی بحث ها به مرخصی ختم میشه و به راحتی هم تبدیل به شایعه می شه. نمو نه اش رو خودم دیروز ساختم که : « میاندوره افتاده برای ... » وامروز استاد سلاح که اومد سر کلاس این شایعه رو به عنوان خبری که از طریق آموزش شنیده تایید کرد و می دونید که قسمت جالب اش چیه؟ اینکه ۱۰ دقیقه بعد مسئول آموزش اومد سر یکی یکی کلاس ها و این خبر رو تکذیب کرد ... قضیه مثل این داستان ملا نصرالدین شده که اومد یه عده رو بگذاره سر کار٬ رفت و بهشون گفت که فلان جا دارند آش می دهند٬ بعد که دید هول و ولا افتاده تو جمعیت وهم برش داشت که نکنه واقعا راست باشه٬ برای همین خودش هم دنبال رفت جمعیت که آش گیرش بیاد ....!!!! خلاصه کافیه که یه داستان کوچیک درباره دادن یا ندادن مرخصی در عرض سه سوت یک کلاغ و چهل کلاغ بشه!!!

حساب کردم روی هم رفته ۱۷ روز دیگه مانده به ترخیص٬ یعنی توی مهرماه ۱۶ روز بیشتر نمی ریم و بقیه رو هم تعطیل!!!‌ضمناً پس فردا یک ماه خدمت می شوم.

دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386

سلام به همه ...

فعلاً مشهد م و از توی یه کافی نت آپ می کنم.. نمی دونم تا حالا چیزی در مورد طلبیده شدن توسط آقا امام رضا (ع) شنیدید یا نه؟

توی این فصل از سال ( منظورم فصل کاریه...) بیان و به آدم بگن میایی بریم مشهد... فردا حرکته.!!!

برای همه دعا می کنم ..امیدوارم به بهترین آرزو هاتون برسید